X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

روشهای ایرانی (بهروز رضایی منش)

استادیار گروه مدیریت دولتی دانشگاه علامه طباطبایی

تلخیص فصل چهارم "پارادایمهای جامعه شناسی و تجزیه و تحلیل سازمان"

   فصل چهارم: جامعه شناسی کارکردگرا

 

1) ریشه ها و تاریخچه فکری

شیوه نظریه پردازی اجتماعی ای که توصیف کننده این پارادایم است تاریخچه ای طولانی دارد. در واقع، پیشینه آن را می توان در ریشه های جامعه شناسی به منزله یک رشته علمی و تلاشهای اولیه فیلسوفان اجتماعی در کاربرد عقاید و شیوه های علوم طبیعی در حوزه علوم اجتماعی جستجو کرد. اما برای سهولت در کار، ما تحلیل خود را با کار اگوسنت کنت شروع می کنیم که از وی به منزله پدر «جامعه شناسی» یاد می شود.

او معتقد بود که دانش و جامعه در فرایندی از انتقال تکاملی است. از نظر کنت این تکامل از سه مرحله رشد عبور کرد: «مرحله ربانی یا تخیلی  مرحله مابعدالطبیعه یا انتزاع و مرحله علمی یا اثباتی». وی شیوه اثباتی تفکر را اینگونه تعریف کرد: « در مرحله پایانی، یعنی حالتی اثباتی، ذهن تحقق بیهوده ورای عقاید مطلق، منشأ و غایت جهان و علت پدیده ها را کنار می گذارد و توجه خود را به بررسی قوانین آنها یعنی روابط تغییرناپذیری که در توالی و همانندی آنها مشاهده میشود معطوف می نماید.

احساس او این ود که شیوه «اثباتی» که قبلا در ریاضیات، نجوم، فیزیک و زیست شناسی پیروز شده است سرانجام در سیاست نیز رواج پیدا خواهد کرد و به برقراری علم اثباتی جامعه که جامعه شناسی نامیده می شود، خواهد انجامید. اصولی مهمی را برای سازمان جامعه شناسی ابداع کرد که با تبیین نظم و تنظیم اجتماعی توافق داشت.

هربرت اسپنسر، سهم اصلی وی، به منزله یک «اثبات گرا» در مکتب کنت، این ود که به شیوه ای مفصلتر و گسترده تر تأثیرات قیاس زیست شناسی را برای جامعه شناسی بیان کند. وی از نظر روش شناختی بیشتر از کنت فردگرا بود و اعتقاد داشت که خواص کل براساس خصوصیات واحدهای تشکیل دهنده آن تعیین می شود.

دیدگاه اسپنسر درباره جامعه این است که جامعه نظامی خودتنظیم است که از طریق بررسی عناصر یا ارگانهای گوناگون آن و نحوه روابط درونی بین آنها، می توان آن را درک کرد. او معتقد بود که جامعه بر فرایند تکاملی رشد بنا شده است که در آن، تغییرات روابط درونی بین آنها، میتوان آن را درک کرد. او معتقد بود که جامعه بر فرایند تکاملی رشد بنا شده است که در آن، تغییرات ساختار بر اساس فرایندی از افزایش تفکیک و تلفیق توصیف می شود.

در قالب دیدگاه نظری بر پیشروی به سوی نظامهای اجتماعی بسیار پیچیده و منسجم تأکید می نمود. جوامع صنعتی در پیشرفته ترین شکل خود در نظر گرفته می شدند. همچنان که پارسونز اظهار داشته است تکامل خدای اسپنسز بود که گاهی آن را پیشرفت هم مینامید.

امیل دورکیم صریحا به تأثیر کنت و اسپنسز بر تفکر جامعه شناختی خود اعتراف می کند، اما وی به کار این دو از نگاهی انتقادی وارد می شود. او بخصوص از آن دسته جامعه شناسانی انتقاد می کرد که «فکر میکنند همین که نحوه مفید بودن پدیده و نقشی را که ایفا میکند نشان دهند، علت آن پدیده را توضیح داده اند.»

دورکیم معتقد بود که علاوه بر چیزی که ما امروزه تحت عنوان تحلیل کارکردی می شناسیم تحلیل عی نیز لازم است: (نشان دادن مفید بودن حقیقت این نکته را بیان نمی کند که آن حقیقت چگونه به وجود آمده است یا اینکه چرا این حقیقت به آنگونه که الآن هست میباشد. فوایدی که حقیقت ایجاد میکند ویژگیهای خاصی را که توصیف کننده آن می باشد پیشفرض تلقی می کند، اما این فواید ایجاد کننده آن ویژگیها نیستند... بنابراین، زمانی که به تبیین پدیده ای اجتماعی میپردازیم باید علت وافی که پدیده را به وجود آورده است و کارکردی را که پدیده برآورده می کند جداگانه بررسی نماییم.)

دورکیم ملاحظه کرد که «جوامع سنتی» بر اساس «همسبتگی مکانیکی» به هم پیوند خورده اند که از مشابهت اجزاء نشأت گرفته و «وجدان» فردی، «جزء ساده ای از وجدان جمعی است که در تمام حرکات خود از وجدان جمعی پیروی میکند.» وجدان جمعی بر نظامی از ارزشهای مشترک، هنجارها و باورها مبتنی است. وی ملاحظه کرد که جامعه «صنعتی» که دارای نظام گسترده ای از «تقسیم کار» و تفکیک وظایف است «همبستگی ارگانیکی» دارد که ناشی از وابستگی متقابل اجزاء میباشد. این همبستگی بر نظام هنجاری ارزشها، باورها و احساسات مبتنی است.دورکیم جامعه شناسی است به تمام معنا علاقه مند به «نظم» و «نظم دهی»

ما در اینجا بحث مبانی پارادایم کارکردگرایی را با توضیح بعضی از ابعاد کار پارتو به پایان میبریم.

دیدگاه وی درباره جامعه، دیدگاه نظامی مشتکل از اجزاء وابسته به هم بود که اگرچه در حالت مداومی از بی ثباتی های ظاهری قرار داشتند، حالتی از تعادل تغییرناپذیر نیز در آنها وجود داشت به نحوی که حرکاتی که آنها را از حالت تعادل دورمیکرد فورا با تغییراتی که درصدد بازگرداندن به این حالت بود تعدیل می شد. پارتو در مفهوم تعادل ابزار مفیدی برای درک پیچیدگی زندگی اجتماعی می دید. در علوم فیزیکی این مفهوم روشی را برای تحلیل رابطه میان متغیرها در حالت وابستگی متقابل فراهم کرده بود و در حوزه اقتصاد نیز به شیوه ای موفقیت آمیز از این مفهوم استفاده شده بود. پارتو این مفهوم را به قلمرو اجتماعی گسترش داد و جامعه را متأثر از نیروهایی میدانست که بر آن تأثیر میگذارند.

او برخلاف اسپنسر و دورکیم، نکته اصلی مرجع خود را از علوم فیزیکی اقتباس کرد. این امر به آن معنا نیست که گفته شود پارتو جهان فیزیکی و اجتماعی را به لحاظ ماهیت یکسان میدانست، بلکه وی معتقد بود که مدلهای برگرفته از علوم فیزیکی فایده تجربی برای تحلیل علوم اجتماعی دارد.

 

2) ساختار پارادایم

پارادایم کارکردگرایی چهارچوب حاکم بر جامعه شناسی دانشگاهی در قرن بیستم را فراهم کرده و بیشترین سهم نظریه ها و تحقیقات در حوزه مطالعه سازمان را نیز به خود اختصاص داده است.

ما چهار مقوله کلی از تفکر کارکردگرایی را مشخص کرده، به توضیح هر یک از آنها میپردازیم. این چهار مقوله عبارتند از:

الف) نظریه نظام اجتماعی            ب) تعامل گرایی         ج) نظریه تلفیق گرا          د) عینی گرایی

 

الف ) نظریه نظام اجتماعی

تحت این عنوان ما دو مکتب فکری را بیان میکنیم که عباترند از کارکردگرایی ساختاری و نظریه سیستمی. هر دوی اینها بر حوزه تحلیل سازمانی تأثیر داشته اند. نظریه نظام اجتماعی توسعه مستقیم اثبات گرایی جامعه شناختی را در خالصترین شکل آن را ارائه می دهد.

 

کارکردگرایی ساختاری

کارکردگرایی ساختاری مفهومی است که از طریق آن استفاده از قیاس زیستی در سنت کنت، اسپنسر و دورکیم بیشترین تأثیر خود را بر تفکر جامعه شناختی گذاشته است. قیاس زیستی با استفاده از مفاهیم کلی نگری، روابط متقابل بین اجزاء ، ساختار ، کارکردها و نیاز، در روشهای مختلف جهت ایجاد دیگاه علوم اجتماعی که عمیقا در جامعه شناسی نظم دهی ریشه دارد توسعه یافته است.

به طور خاص، دو نام بیشترین تأثیر را از خود به جای گذاشته است که عبارتند از: مالینوفسکی و رادکلیلف  براون

کار فوق العاده مالینوفسکی به اثبات رساندن اهمیت کار میدانی بود. در واقع خواسته مالینوفسکی این بود که «این وضعیت به کنار گذاشته شود» و نظریه پردازان به کارهای میدانی و مشاهده مستقیم روی آوردند.

دیدگاه وی این بود که جامعه یا فرهنگ را باید به صورت یک کل پیچیده در نظر گرفته و مبنای روابط موجود میان اجزاء مختلف آن و محیطهای بومی شان درک کرد. سازمان اجتماعی، مذهب، زبان، اقتصاد، سازمان سیاسی و غیره را خیلی نباید بر حسب اموری که منعکس کننده ذهنیت بدوی یا مرحله «رشد نیافتگی» است درک کرد، بلکه باید بر حسب کارکردهایی که انجام میدهند آنها را شناخت. در مقابل، رادکلیف  براون در این خصوص بسیار نظام مندتر عمل کرد.

او نقطه آغازی خاص خود را از کار دورکیم گرفت و درصدد بود که مشابهت های بین ارگانیسمهای زیستی و جوامع انسانی را بسط و گسترش دهد. تحلیل رادکلیف  بروان تحلیلی عالمانه بود. او استدلال میکرد که مفهوم کارکرد در علوم اجتماعی متضمن این فرض است که برای جوامع انسانی شرایط ضروری حیات وجود دارد. او با قیاس جوامع با ارگانیسمهای حیوانی استدلال کرد که میتوان جوامع را بر اساس شبکه ای از روابط بین اجزاء تشکیل دهنده آن یعنی ساخت «ساختارهای اجتماعی» که از پیوستگی خاص برخوردار است، مفهومسازی کرد. در ارگانیسم های حیوانی فرایندی که از طریق آن این پیوستگی ساختاری حفظ شود، حیات نام دارد. همین فرایند در مورد جوامع هم صادق است. اگرچه رادکلیف  براون به این نکته اذعان داشت که جوامع در شرایط عادی به شیوه ارگانیسم ها نمیمیرند، استدلال او این بود که زندگی جاری جامعه را میتوان برحسب کارکرد ساختار آن و به تعبیر دیگر بر اساس مفهوم «کارکردگرایی ساختاری» تصور کرد.

رادکلیف  براون دریافت که در این نووع تحلیل توجه به سه مجموعه از مسائل که با پژوهش جامعه انسانی و زندگی اجتماعی در ارتباط است معطوف میشود:

الف) مسائل ریخت شناسی اجتماعی، اینکه چند نوع ساختار اجتماعی وجود دارد؟ مشابهت ها و تفاوتهای این ساختارها کدامند؟ چگونه میتوان آنها را طبقه بندی کرد؟

ب) مسائل مربوط به فیزیولوژی اجتماعی؛ اینکه ساختارهای اجتماعی چگونه ایفای نقش میکنند؟

ج) مسائل مربوط به توسعه، اینکه انواع جدید ساختار اجتماعی چگونه پا به عرصه وجود می گذارند؟

با وجود این، رادکلیف  براون به هنگام مشخص کردن قلمروهای این مسائل دقیقا بر این نکته واقف بود که استفاده از قیاس ارگانیک در مطاعه جوامع محدودیتهایی دارد. نخست، در حالیکه خصوص ارگانیسمها این امکان وجود داشت که ساختار ارگانیکی به صورت مستقل از کارکرد آن بررسی شود، درمورد جوامع چنین امکانی وجود نداشت. همچنان که خود وی اظهار داشت، «در جوامع انسانی ساختار اجتمامعی را به منزله کل فقط در کارکرد آن میتوان مشاهده کرد.» به عبارت دیگر او بر ماهیت اصولا فرایندی حیات اجتماعی تأکید داشت و استدلال میکرد که ریخت شناسی اجتماعی را نمیتوان مستقل از فیزیولوژی اجتماعی ایجاد کرد. دوم، وی توجه خود را به مسأله ریخت زایی معطوف کرد. جوامع قادرند بدون از دست دادن استمرار خود، انواع ساختاری خود را تغییر و گسترش دهند، ولی ارگانیسمها قادر به این کار نیستند. به تعبیر خود وی، «خوک نمی تواند اسب آبی شود». سوم، او به این حقیقت توجه مینمود که تحلیل کارکردی جامعه، با تأکید بر سهم جزء در وجود مستمر کل و کارکرد آن، بر فرضیه وحدت کارکردی مبتنی است. این امر تلویحا میرساند که جامعه «وحدتی کارکردی» دارد که در آن «تمام بخش های نظام اجتماعی با هماهنگی یا سازگاری درونی کافی با هم کار میکنند، یعنی تضادهای مستمری ایجاد نمیشود که نتوان آنها را حل و فصل کرد یا به نظم واداشت». رادکلیف  براون استدلال میکرد که کارکردگرایان باید از طریق بررسی های نظام مند این حقیقت را بیازمایند.

هم مالینوفسکی و هم رادکلیف  براون فرض کرده بودند که «ساختارهای» اجتماعی در عملکرد نظامهای اجتماعی صریح نیستند و مسأله تحلیل های اجتماعی که مبنای تجربی دارد برای شناخت کارکردهایی است که عناصر مختلف ساختار انجام میدهند. پارسونز اصولا برعکس این مسأله عمل میکنند: کار خود را با کارکردهایی که باید انجام شود شروع میکند، آنگاه مسأله علوم اجتماعی تجربی، مسأله شناخت ساختارها یا عناصری از نظامهای اجتماعی میشود که کارکرد ضروری معینی را انجام میدهند.

پارسونز در مقایسه با سنت کنت، اسپنسر و دورکیم، دیدگاه خود را با پیشفرض ضمنی تثبیت کرده که جامعه صنعتی برقله پیشرفت انسانی قرار گرفته و مسأله اصلی در آن مسأله نظم دهی است.

اگرچه مدل پارسونز غالبا در دیدگاه کارکردگرایی ساختاری معاصر برتر می نماید، مدلهای دیگری نیز وجود دارند که به صورت مستقل پدید آمده اند. این مدلها در برخورد با درجات بالای تغییرات با مشکلاتی مواجهند. همچنان که رادکلیف  براون متذکر شده این مشکلی است که ذاتا در به کار بردن قیاس ارگانیسمی وجود دارد. وی سومین مجموعه از مسائل خود را مسائل مربوط به توسعه قرار داد، به این معنا که گونه های جدید ساختار اجتماعی چگونه پا به عرصه وجود می گذارند. این نکته بسیار حائز اهمیت است که کارکردگرایان ساختاری بیشتری مشکل را با این امورد داشته اند و کمترین بررسی و تحقق نیز مربوط به همین مورد بوده است.

بنابراین بحث درباره کارکردگرایی ساختاری را به طور خلاصه اینگونه به پایان می بریم که این دیدگاه از ابتدای پیدایش، تحت نفوذ استفاده از قیاس زیستی برای مطالعه جامعه بوده است و در مرحله عمل گونه های مختلفی از این دیدگاه مشاهده میشود. بعضی از رهیافتها به جای تأکید بر نظام به منزله کل، براجزاء نظام تأکید می ورزند. رهیافتهایی در سنت مالینوفسکی و رادکلیف  براون وجود دارند که بسیار علاقه مندند که کارکردهایی را به وجود آوردند که عناصر جامعه انجام می دهند. گونه های دیگری از رهیافتهایی هستند که بر ضرورتهای کارکردی یا نیازهای نظام تأکید می کنند و به دنبال آنند که به تحلیل جامعه در کل یا قسمتی از آن با داشتن این دیدگاه در ذهن خود بپردازند. تمام رهیافتهایی که بیان شد رهیافتی را در علوم اجتماعی می پذیرند که بیانگر موقعیت عینی گرایی پارادایم کارکردگراست. از نظر هستی شناسی، معرفت شناسی و روش شناسی، کارکردگرایی ساختاری مبتنی بر مدلهایی است که از علوم طبیعی گرفته شده است. این امر تا حد زیادی، دیدگاهی نسبتا جبرباوری درباره ماهیت انسان به همراه دارد. برحسب توصیفی که این دیدگاه درباره جامعه می کند، این حقیقت مهم که نیازها یا شرایط لازم برای حیات نظامهای اجتماعی هر مفهوم کارکردی را تضمین می کند کارکردگرایی ساختاری را ناگزیر به دیدگاهی مقید کرده است که درون جامعه شناسی نظم دهی قرار می گیرد.

 

نظریه نظام ها

از اوایل دهه 1950 « رهیافت نظامها» در شاخه های مختلف تحلیل اجتماعی از اهمیت فزاینده ای برخوردار شده است. در جامعه شناسی، روانشناسی ، مردم شناسی، باستان شنای، زبان شناسی ، نظریه سازمان ، روابط صنعتی و بسیاری از موضوعهای دیگر علوم اجتماعی، نظریه نظامها به منزله روش مهم تحلیل مرسوم و متداول شده است.

ولی به رغم شهرت نظریه نظامها، مفهوم نظام مفهوم مبهمی است. بسیاری از کتابهای نگاشته شده درباره نظریه نظامها تعریف رسمی از مفهوم نظامها ارائه نمی دهند، و هر جا هم تلاشی در جهت تعریف این واژه صورت گرفته، معمولا از کلیت قابل ملاحظه ای برخوردار بوده است. برای مثال، آنجیان مطرح می کند که جنس منطقی که مناسب با برخورد با کلها باشد وجود دارد.پیشنهاد ما این است که نام این جنس منطقی را نظام بگذاریم.

فون برتالنفی درصدد است مفهوم نظامها را به منزله ابزاری به کار برد که از طریق آن تفاوتهای اساسی موجود میان رشته ای مختلف دانشگاهی را از بین ببرد. در دید وی، موضوع رشته های شیمی، فیزیک، زیست شناسی، جامعه شناسی و غیره به مبنای این واقعیت با هم مرتبطند که همه آنها مجموعه هایی از عناصر را که در تعامل با یکدیگرند بررسی می کنند . نام این مجموعه ها نظام است.

فون برتالنفی در حمایت از رهیافت نظام عمومی خود، در مورد زیادی از «محدودیتهای فیزیکی سنتی» استفاده می کند. در این باره، تفاوت بین نظامهای باز و بسته نقش بسیار مهمی ایفا می کند. ا و استدلال می کند که فیزیک سنتی عمدتا با نظامهای بسته، یعنی نظامهایی که مجزا از محیطشان در نظر گرفته می شوند، سروکار دارد. روش آزمایشهای کنترل شده، که در آن موضوع مورد مطالعه از محیطش مجزا می شود و در معرض آزمونهای مختلف قرار میگیرد، مثال بسیار خوبی از این گونه نظامهاست. اینگونه نظامهای بسته با تعادل شناخته می شوند. نظامهای باز از این جهت که با محیط خود درتبادل هستند، متفاوتند. آنها با محیطشان مراوده دارند و چیزهایی را از محیط وارد و به آن صادر میکنند و دراین فرایند خود را تغییر می دهند. ارگانیسم زنده مثال خوبی از سیستم باز است؛ زیرا ارگانیسم زنده از طریق فراگرد مبادله با محیطش، در طی روندی که با ساختن و از بین رفتن مداوم اجزاء تشکیل دهنده اش همراه است، خود را حفظ می کند. بنابراین، مفهوم نظام باز اساسا مفهومی فرایندی است. در حالی که نظام بسته درنهایت باید به حالت تعادل برسد، نظام باز به تعادل نمی رسد. در شرایطی خاص نظام باز ممکن است به حالت ثبات و خودتنظیمی برسد.

مفهوم نظامهای بسته به منزله روش تحلیل همچنان در بسیاری از حوزه های تحقیقات اجتماعی مدنظر قرار دارد. استفاده از آزمایشهای کنترل شده و برنامه های مصاحبه و تلاش برای اندازه گیری پدیده های اجتماعی از طریق پرسشنامه های نگرش، همه نمونه هایی از روشهای نظام بسته میباشد و بر این فرض مبتنی است که محیط ایجاد شده از طریق تحقیق، هیچ تأثیری بر موضوع مورد مطالعه ندارد. از زمان حمایت فون برتالنفی از مزایای دیگاه نظامهای باز تا به حال، انتخاب ارگانیسم زیستی به منزله مدلی برای تحلیل نظامها شهرت فزاینده ای یافته و کم و بیش جای قیاسهای مکانیکی قدیمی را گرفته است. در واقع، قیاس زیستی ارگانیسم  با تأکید بر ویژگیهایی از قبیل ورود انرژی، میانداد و خروجی، خودتنظیمی، آنتروپی منفی ، تفکیک همپایانی  غالبا خود به خود با رویکرد نظام باز معادل گرفته شده است.

همچنان که قبلا ملاحظه شد، قیاس ارگانیسمی بخشی از تحلیل پارسونز درباره نظامهای اجتماعی را تشکیل می دهد. برای نمونه درکارکتز و کان پژوهشگران تاویستاک، میلر و رایس و نظریه پردازان بیشمار دیگر نیز بخصوص آنان که توجه خود را بر مطالعه سازمانها متمرکز کرده اند استفاده از این قیاس مشاهده شود.

این تحلیل ها معمولا برحول اصول عمومی ذیل سازماندهی می شوند:

الف) اینکه میتوان نظام را براسا مرزبندی که آن را از محیطش جدا میسازد، مشخص کرد.

ب) اینک سیستم ماهیت اصولا فرایندی دارد.

ج) اینکه این فرایند را بتوان بر حسب یک مدل اساسی که بر ورودی، میانداد و خروجی و بازخور استوار است، مفهومسازی کرد.

د) اینکه عملکرد کلی نظام را بتوان بر حسب ارضای نیازهای نظامی که با بقا یا رسیدن به حالت خودتظیمی هماهنگی دارد، شناخت.

ه) اینکه نظام از پاره نظامهایی تشکیل شده باشد که وظیفه شان برآورده کردن نیازهای کلی نظام است.

و) اینکه این نظامها که خود دارای مرزبندیهای مشخصی هستند، در حالتی از وابستگی متقابل هم درون خود و هم در ارتباط با محیطشان قرار داشته باشند.

ز) اینکه عملکرد نظام را بتوان از طریق رفتار عناصر تشکیل دهنده اش مشاهده کرد.

ح) اینکه فعالیتهای حساس درون چهارچوب عملکرد نظام آن فعالیتهایی باشند که در مراودات مرزی درگیرند، هم در مراودات درونی بین پاره نظامها و هم در مراودات خارجی در ارتباط با نظام با محیط.

اکثر اصول کلی که در بالا اشاره شد، در تمام انواع نظامهای باز کاربرد دارد.

نمودار 1-4 مجموعه ای از مدلهای نظامها را نشان میدهد که بر حسب اینکه تمایل طبیعی در عملکرد نظام تأکید بر نظم و ثبات باشد یا تضاد و تغییر، بر روی پیوستاری مرتب شده اند. با ملاحظات خاص بین این پیوستار و بعد نظم دهی  تغییر بنیادی آن طرح تحلیلی که ما برای تفکیکم پارادایمها درنظریه اجتماعی مورد استفاده قرار میدهیم  می توان مشابهت هایی کلی ترسیم کرد. به طور کلی مدلهای مکانیکی، ارگانیسمی و ریخت زایی با دیدگاهی که مبین ویژگیهای پارادایم کارکردگراست سازگار هستند؛ دو مدل دیگر نیز بیشتر توصیف کننده پارادایم ساختارگرای بنیادی هستند.

 

      فاجعه آمیز     جناحی (فرقه ای)       ریخت زایی        ارگانیکی         مکانیکی           نوع قیاس نظام

     سازماندهی             تقسیم                 پرورش           خودتنظیمی       تعادل              تمایل اصلی

     دوباره کامل           پرآشوب              ساختاری


https://docs.google.com/drawings/d/sU45KbY72ErqGqGSNJu9rOA/image?w=3&h=1&rev=1&ac=1

 تضاد و تغییر                                                                                                     نظم و ثبات

نمودار 1-4 (برخی از انواع مدلهای ممکن نظام)

 

از مباحثی که گذشت روشن خواهد شد که نظریه نظامها ذاتا به نوع خاصی از واقعیت اجتماعی مقید نیست، جز اینکه جهت گیری عمومی اثبات گرایی این نظریه بر جهانی اجتماعی دلالت می کند که با نوعی نظام و انظباط همراه است که میتوان آن را در مفهوم نظام جای داد. ولی تا آنجا که نظریه نظامها از طریق مدلهای مکانیکی یا زیستی مورد استفاده قرار گرفته به دیدگاه کاملا عینی گرایان جهان اجتماعی پایبند است و لازمه این نظریه آن است که قائلان به این نظریه اصول فیزیک و زیست شناسی را برای تبیین ماهیت جهت اجتماعی توانمند ببینند. از این نظر، این نظریه مشابهت های مستقیمی با کارکردگرایی ساختاری و با وجود آمدن دیدگاه کارکردگرایی دارد که به دورکیم، اسپنسر و نظریه پردازان دیگر قبل از آنان می رسد.


ب ) تعامل گرایی  و نظریة کنش اجتماعی

بنابر سنت فکری تعامل گرایی و نظریة کنش اجتماعی دیدگاه هایی هستند که آمیزه از ابعاد خاص ایدئالیسم آلمانی و اثبات گرایی جامعه شناختی انگلیسی فرانسوی را نشان می دهند .

تعامل گرایی

به تعبیر مرتون  جرج زمیل (1858-1918) انسانی بود با عقاید بدیع بیشمار او که ابتدا فیلسوف و مورخ بود بعد ها به جامعه شناسی رو آورد .

در تفکر ایدئالیست آلمانی اعتقاد بر این بود که تفاوتی بنیادی  بین طبیعت و فرهنگ وجود  دارد و استفاده از قوانین طبیعی در امور ا نسانی که مشخصه آن استقلال روحی انسان است  مناسب نیست تصور براین بود که هیچ جامعه ای وجود  واقعی بالاتر و فراتر از افراد تشکیل دهنده آن ندارد , هیچ  علم اجتماعی امکان  ندارد . همچنان که پیشتر نیز مشاهده شد  در مقابل تفکر فوق  در تفکر انگلیسی-  فرا نسوی جا معه وجودی عینی دارد و در جنبه های بسیاری می توان آن را به ارگانیسم زیستی تشبیه کرد .

بر این اساس بود که جامعه بر اساس حاکمیت قوانینی که قابلیت تحقیق از طریق شیوه های علوم طبیعی را داشت , تبیین شد .جرج زیمل جنبه های افراطی هر دو موضع فوق را کنار گذاشت و به طرفداری از تحلیل ارتباط انسانی و تعامل به استدلال پرداخت . وی استدلال کرد که در ورای گوناگونی و پیچیدگی امور انسانی  الگویی وجود دارد در ورای محتوا یک صورت زیر بنایی هست او از نوعی جامعه شناسی که برسطح تحلیل حد وسط تاکید داشت جانبداری می کرد . به تعبیر کوزر زمیل علاقه مند به مطالعه جامعه به طریق زیر بود :

میان افرادی که پیوسته در تعامل با یکدیگرند بافت پیچیده ای از روابط گوناگون ایجاد می شود .......ساختار های فرافردی بزرگتر , مانند دولت , قبیله, خانواده , شهر یا اتحادیه کارگری  فقط تبلورهایی از این تعاملند که ممکن است حتی صورتی مستقل و پایدار به خود بگیرند و همانند قدرتهای بیگانه با افراد رو به رو شوند . از این رو باید حوزه, عمده, مطالعه, پژوهشگر ارتباط باشد و نه جامعه . (کوزر 1965, ص 5 )

بنابراین زمیل توجه خود را بر موجودات انسانی در بافت اجنماعی شان معطوف کرد .این موضوع در ضمن کارهای متعدد وی به چشم می خورد . او بیش از همه نظریة پردازان دیگر  علاقه مند به چیزی بود که از آن به «تعامل میان ذرات  تشکیل دهنده, جامعه » تعبیر می کند. همچنان که خود او می گوید  این اتمها علت تمام انعطاف پذیری و انعطاف نا پذیری حیات اجتماعی و عامل کار رنگ و بو و تداوم آن هستند  در عین اینکه بسیار در خور توجهند  بسیار مرموزند .

جامعه شناسی می خواهد بداند چه برسر انسانها می آید و قواعد رفتار آنان چیست  جامعه شناسی نمی خواهد وجود فردی انسانها را در کلیتشان کشف کند  بلکه می خواهد بداند که آنان چگونه گروههایی را تشکیل می دهند و هستی گروهی آنان بر اثر تعامل چگونه مشخص می شود ( زیمل 1950, ص 10-11 )

زیمل استدلال می کند که  تضاد اجتماعی ضرورتا مستلزم عمل دو سویه است و به همین جهت بر تحمیل دو جانبه مبتنی است تا تحمیل یک جانبه . تضاد امکان دارد طرفهایی را به هم پیوند دهد که در غیر این صورت ممکن است گسیخته شوند .

تضاد دریچه, اطمینان را برای نگرشها و احساسات منفی فراهم کرده  روابط گسترده تر را ممکن می سازد .

برای مثال  تضاد می تواند باعث تقویت یک طرف یا چند طرف به ایجاد روابط شود و از طریق ابراز وجود  اعتبار و عزت نفس آنان را بالا برد . در نتیجه تتضاد می تواند پیوندهای جدید بین طرفین تضاد به  وجود آورد ارتباطهای موجود را افزایش یا  رابطه های جدیدی ایجاد کند در این صورت تضاد می تواند به جای مخرب بودن عاملی سازنده باشد .........  .بر عکس جامعه مطلوب که با بی تضادی فاصله بسیار دارد  جامعه ای است که با شبکه ای از تضادهای متنوعی که بین بخشهای تشکیل دهنده آن وجود دارد « به هم بافته شده است » (کوزر 1965, ص 12 )

نوشته های او باعث تحول در حوزه های متعدد و به خصوص در جامعه شناسی شهری  تحقیق تجربی درباره گروه های کوچک  رفتار گروه مرجع  نظریة نقش و کارکردگرایی تضاد شده است . با این روش های گوناگون  تاثیر زیمل بر کارکردگرایی از اهمیت زیادی برخوردار شده است .

دومین نظریة پردازی که ما او را دارای نقشی عمده در جنبش تعامل گرایی می دانیم جرج هربرت مید (1863-1931 ) است . مید که فیلسوفی اجتماعی امریکایی بود  همانند زمیل  از جریانهای مخالف فکری عمده که در دهه های آخر قرن  نوزدهم و دهه های آغازی قرن بیستم به راه افتاده بود تاثیر پذیرفته است .

در کتاب ذهن  خود و جامعه   مید به دنبال تبیین این است که چگونه «ذهن» و « خود»درون بافت رفتار و تعامل اجتماعی به وجود می آ یند . در این  تبیین  او بر نقش « ایماها و اشاره ها» در فرآیند تعامل تاکید می کند . مید معتقد است مفهوم  « ایماها و اشاره ها» در شرایط اجتماعی بخشی از « کنش» می باشد . در تعامل بین حیوانات کنش اجتماعی   یا « مکالمه ایماها و اشاره ها » را می توان مجموعة ای از نمادها دانست که در آن طرف های مختلف بر مبنای تفسیری که بر ایماها و اشاره های گوناگون می گذارند  پاسخ می دهند . چنین عملی را می توان شکلی از ارتباطات در نظر گرفت که در آن انواع ایماها و اشاره ها یا نماد های مورد استفاده  مراحل بعدی کنش را متاثر می سازند .ولی در خصوص  حیوانات  معانی در ذهن وجود ندارند . حیوانات خودهایی هستند که ارتباطاتشان از روی آگاهی نیست . هر حیوان رفتار خود را مطابق با آنچه حیوان دیگر انجام می دهد  تعیین می کند .

درباره انسانها تا حدی متفاوت است ؛ زیرا فرد از طریق « ایماها و اشاره های صوتی » یا زبان می تواند این استعداد را داشته باشد که از آنچه انجام می دهد  آگاه شود . به  عقیده مید  ساز وکار زبان زیر بنای ایجاد « ذهن » است .شخص از طریق عملکرد ذهن  می تواند موضوع اندیشه های خود شود . همین فرایند است که زیر بنای  ایجاد « خود » می شود .

به گفته موریس « مید می کوشد نشان دهد که ذهن و خود بدون اغراق برایند های اجتماعی هستند ؛ و زبان در غالب علائم صوتی  ساز و کاری را برای پیدایش آنها فراهم می کند » ( مید , 1934 ص  ) .

بنابراین  به عقیده مید  انسان خود آگاه از طریق فرایند اجتماعی یعنی فرایند تعامل که  مستلزم ایجاد زبان و در پی آن     « ذهن » و « خود » است  تکامل می یابد . بر خلاف  سایر ارگانیسمهای حیوانی  انسان  استعداد  آگاه شدن از شرایطی را که در آن است  دارد . برای  اینکه این کار عملی شود  او باید قادر باشد معنای ایما و اشاره های شخصی خود را تفصیر کند .

این امر مستلزم « مکالمه » ای درونی یا فرایند تفکر از منظر چیزی است که مید آن را « دیگری کلی » می نامد .

بنابراین بر حسب رشته های چهارگانه بعد ذهنی ـ عینی طرح  تحلیلی ما  می توان موضع مید را بر اساس آنچه در کتاب ذهن  خود و جامعه منعکس شده است به منزله موضعی نزدیک به موضع زیمل  تفسیر کرد . اگر چه نظریة ها و عقاید آنان در اکثر جنبه های مهم  با یکدیگر متفاوتند  هر دو به شکل تعامل گرایی تحلیل و تا کید در فرد در بافت جامعه متعهد هستند . قلمروی  امور اجتماعی برای هردوی آنان اساسا فرایندی است که با شکل نهفته ای که از طریق تعامل اجتماعی بیان می شود  توصیف می گردد . بررسی این تعامل مرکز ثقل نظریة های اجتماعی آنان است که درباره هر دو نویسنده کاملا با توضیح وضع موجود میسر می گردد .

با توجه به دلایل فوق می توان مید را اساسا نظریة پرداز « نظم  دهی » در نظر گرفت  که اندیشه او همراه با اندیشه زیمل را می توان در پایین ترین نقطه عینی گرایی پارادایم کارکردگرایی قلمداد کرد .

ارائه گزارشی کامل از نظریة و پژوهش تعامل گرایی  کتاب مستقلی را می طلبد . از  این رو  مباحث ما در اینجا  به تحلیل شکل غالب آن یعنی تعامل گرایی نمادین محدود خواهد  شد .

 

تعامل گرایی نمادین

اصطلاح« تعامل گرایی نمادین » با دامنه گسترده ای از تفکر تعامل گرا مرتبط است . اصولا این مفهوم مستقیما از کار مید و تمایزی  که او بین « غیر نمادین » و بین « نمادین » قائل شده گرفته شده است . همچنان که هربرت بلومر یکی از شاگردان سابق و برجسته ترین مفسران کلام مید گفته است :

در تعامل غیر نمادین انسانها مستقیما به ایما ها و اشاره ها و کنشهای هم واکنش نشان می دهند ؛ در تعامل نمادین آنان ایماها و اشاره های یکدیگر را تفسیر کرده  بر مبنای معناهایی که از این تفسیر به بار می آید عمل می کنند .پاسخ غیر عمدی به آهنگ صدای شخص دیگر بیانگر تعامل غیر نمادین است . تفسیر کردن حرکت دادن مشت به منزله عملی که دالّ بر آمادگی شخص برای حمله است  تعامل نمادین را بیان می کند . توجه مید عمدتا به تعامل نمادین بود .تعامل نمادین مستلزم تفسیر یا  فهمیدن معنای کنشها یا  اظهارات شخص دیگر  و تعریف یا منتقل کردن نشانه ها به او دالّ بر  چگونگی کنشی است که باید او انجام دهد . ارتباط انسانی مشتمل بر فرایندی از چنین تفسیر و تعریفی است .از طریق این فرایند است که طرفین کنشهای خود را با کنشهای جاری یکدیگرجفت و جور کرده  دیگران را  هم  به چنین کاری راهنمایی می کنند ( بلومر  1966 , ص 537-538 )

اگر چه جنبش تعامل گرایی نمادین وفاداری عام خود را به این اندیشه اعلام نموده  نتوانسته است در جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی همانند شیوه ای منسجم توسعه یابد و دارای هیچ مجموعة نظریة منسجم واحدی که بتواند موضعش را  تعریف نماید  نیست . در عوض  این جنبش یک جهت گیری عمومی است که می کشد از طریق تحلیل خرد امور انسانی به شناخت پدیده های اجتماعی برسد . افکار و مفاهیم اساسی مید تحت عناوین « نظریة نقش » «نظریة گروه مرجع »  « نظریة خود »  « نظریة نمایشی » و نظایر آن ظاهر شده است . تمام این نظریة ها بیانگر گونه های مختلف تفکر تعامل گرایی نمادین است که هر یک بر یک جنبه از کار مید به قیمت از دست رفتن جنبه دیگر تاکید می کند .

اگرچه می توان طیفی از تفکر تعامل گرایی نمادین را در مقوله هایی مشابه نظریة های فوق مشخص کرد , این عمل موجب از دست دادن نکته ای بسیار مهم می شود ؛ زیرا مسئله بنیادی که تعامل گرایان نمادین را از هم جدا می کند موضعی است که آنها در بعد ذهنی ـ عینی مدل تحلیلی ما به خود اختصاص می دهند . همان گونه که بیشتر مطرح شد , می توان بین   «تعا مل گرایی رفتاری » و « تعامل گرایی پدیدار شناختی » تمایز ایجاد کرد . تفاوت بین این دو شیوه نظریة پردازی و پژوهش به اندازه ای بنیادی است که در نظر گرفتن تعامل گرایی نمادین به منزله مکتب فکری منسجم کاملا گمراه کننده است .

 

نظریة کنش اجتماعی

وبر در راستای روش تحلیلی خود که برسخن های ایدئال مبتنی است  دربارة کنش اجتماعی نیز اقدام به ایجاد نوعی سنخ  شناسی که در  آن بین چهار سنخ کنش تمایز قائل شده است : الف ) کنش سنت گرایانه ; که اصولا تصور می شودکنش  تحت سلطه واکنش ناشی از عادت قرار دارد ؛ ب) کنشی که در آن عوامل عاطفی غلبه دارد  که عبارت است از حالات خودجوش احساسات ؛ ج) کنشی که دارای جهت گیری عقلانی به سوی بعضی از ارزشهای مطلق است , یعنی کنش معقولانه معطوف به ارزش ؛ د) کنشی که به صورت عقلانی در جهت رسیدن به اهداف خاصی انجام می شود و در آن مزایا و معایب نسبی شیوه های مختلف برای رسیدن به آن اهداف نیز مد نظر قرار می گیرد که به آن کنش غایتمندانه معقول می گویند .

وبر این بود که هر چند دراین « انواع کنش» ساده سازی بیش از حد وجود دارد  می تواند ابزاری جامعه شناختی را برای تحلیل انواع جهت گیری کنش اجتماعی در صحنه عمل فراهم نماید ( وبر  1947, ص 115ـ124) . این طرح معمولا به نفع تفسیری عامتر از دیدگاه کنش مورد غفلت قرار گرفته است . در این دیدگاه تاکید برروشی است که افراد موقعیتی را که خود را در آن می یابند  تفسیر می کنند . برای مثال  کوهن مطرح می کند که نظریة کنش را می توان نظریة ای دانست که مشتمل بر پیش فرض هایی چند است که در آن شیوه ای از تحلیل برای تبیین کنش و رفتار افراد متعارف ( کنشگران یا کنشگران اجتماعی )  در موقعیتهای متعارف ارائه می شود . این پیش فرضها به صورت زیر بیان شده است :

1.کنشگر هدفها ( خواسته ها یا مقاصدی ) دارد ؛ کنشهای او برای تعقیب این اهداف و خواسته ها صورت می گیرد .

2.کنش غالبا توام با انتخاب وسیله ای جهت آن هدف است اما حتی در جایی که قضیه به این صورت به نظر نمی آید , برای مشاهده گر همچنان این امکان وجود دارد که بر حسب تحلیل بین وسیله و هدف تمایز  ایجاد کند .

3. کنشگر همواره دارای اهداف متعدد است ؛ کنشهای او برای تعقیب یک هدف بر کنشهای مرتبط با تعقیب اهداف دیگر اثر می گذارد و از آنها تاثیر می پذیرد .

4. تعقیب هدفها و انتخاب وسیله همواره در موقعیتهایی روی می دهد که بر جریان کنش تاثیر می گذارند .

5. کنشگر همواره درباره ماهیت اهداف و امکان تحقق آنها پیش فرضهای خاصی  در نظر می گیرد.

6. کنش نه تنها از موقعیت تأثیر می پذیرد بلکه از آگاهی کنشگر درباره آن موقعیت نیز متأثر می شود .

7. کنشگر دارای احساسات خاص یا گرایشهای عاطفی ویژه است که هر دوی آنها بر ادراک او از موقعیتها و انتخاب هدفها   تاثیر می گذارد .

8. کنشگر  هنجارها و ارزشها ی معینی دارد که بر انتخاب هدفهای او و منظم کردن آنها بر اساس طرح های اولویت دار حاکم می باشد ( کوهن  1968,, ص 69) .

اگر نظریةکنش وبر را از منظر این دیدگاه تفسیر کنیم , می توان گفت تاثیر نظریة این بوده است که با مجاز شمردن این  حقیقت که افراد موقعیت خود را تفسیر و تعریف و آنگاه بر  اساس آن عمل می کنند  میزانی از اختیار گرایی را به   نظریة های  رفتار اجتماعی تزریق می کند . در بافت پارادایم کارکردگرا  نظریة کنش و بر معرف موقعیتی است که در مقابل جبرگرایی قرار می گیرد  که توصیف کننده نظریة هایی  است که در نواحی بالای عینی گرایی قرار دارد ,همانند رفتارگرایی اسکینر که  در بخش بعدی همین فصل در مورد آن بحث خواهیم کرد .

برجسته ترین نام در میان نظریة پردازان کنش اجتماعی تالکوت پارسونز است که در کار کلاسیک خود با عنوان ساختار کنش اجتماعی (1949) استدلال کرد که در دورکیم  مارشال  پارتو و وبر این زمینه بود که در قالب « نظریة اختیار گرای کنش » به هم نزدیک شوند .پارسونز از این « نظریة اختیار گرا » به منزلة یک دیدگاه جامعه شناسی عام حمایت می کرد ,

اما در مرحله واقعیت عمر این دیدگاه نسبتا کوتاه بود . در نزد او نظریة کنش اجتماعی به آرامی به دیدگاهی جبرگرا تبدیل و در نهایت در نظریة نظام اجتماعی او ادغام گردید و چنانکه قبلا در همین فصل بیان شد  این نظریة در ناحیه بالای عینی گرای پارادایم کارکردگرایی قرار دارد . درباره ماهیت تغییراتی که در تفکر پارسونز منعکس شده مناقشات زیادی وجود داشته است . بر حسب طرح تحلیلی ما  وی در پارادایم کارکردگرا از یک ناحیه به  ناحیه دیگر سفر کرده است  یعنی از  موضعی  که در مرز ذهنی گرای پارادایم قرار دارد و  با نظریة کنش اجتماعی وبر هماهنگ است به موضوعی که کاملا درمحدوده های نظریة نظام اجتماعی قرار گرفته رفته است . این گرایش اثبات گرا همواره در  کار پارسونز مشهود بوده است . ساختار کنش اجتماعی بدون شک اثر تحقیقی تحسین برانگیزی  است که سر تا سر آن شایستگی وصف « کلاسیک » را دارد  اما با توجه به دامنه نظریة پردازان اجتماعی ای که پارسونز آنها را بررسی کرده  است  تعجب برانگیز خواهد بود که تفکرات آنان درون مرزهای پارادایم کارکردگرایی مشابه هم گردند . دور کیم   مارشال  پارتو و وبر  همگی بر حسب پیش فرض های فرانظری خود درون این پارادایم قرار می گیرند . گیدنز (1976, ص  16 ) معتقد است که « در  چهار چوب  مرجع کنش » پارسونز هیچ کنشی وجود ندارد   تنها چیزی که وجود دارد  رفتار است که با  گرایشهای  نیاز یا انتظارات نقش سوق داده می شود .

صحنه مهیاست  اما کنشگران فقط بر اساس نسخه هایی که قبلا برای آنان نوشته شده است عمل می کنند» . ماهیت پارادایم کارکردگرایی نیز چنین است ؛ پیش فرض های زیر بنایی فرا نظری آن  فقط میزان محدودی از اختیار گرایی را در رفتار انسان مجاز می شمارد . همچنان که از مباحث ما در باره خصوصیات تفکر اجتماعی مربوط به پارادایم تفسیری روشن خواهد شد  دیدگاه کنش اجتماعی که در نظریة های وبر و پارسونز انعکاس یافته است  سفر بسیار محدودی به قلمروذهنی دارد . وبر در تلاشی که برای ترکیب ایدئالیسم و اثبات گرایی در محدوده معرفت شناسی ای که جهت گیری اش به سمت اثبات گرایی است لزوما خود را در بعد ذهنی ـ عینی طرح تحلیلی ما به موضوع حد وسط پایبند نموده است .

 

ج ) نظریة تلفیق گرا

ما عبارت « نظریة تلفیق گرا » را برای توصیف نوعی از نظریة پردازی جامعه شناسی به کار می بریم که موقعیت حد وسط را در پارادایم  کارکرد گرا به خوداختصاص می دهد . نظریة تلفیق گرا به هیچ وجه مجموعة منسجم نظری نیست و ما آ ن را تحت عنوان چهار گانه ذیل بحث می کنیم که معرف مهمترین انواع آن است : الف ) مدل مبادله و قدرت بلاو ؛  ب ) نظریة ساختار اجتماعی و فرهنگی مرتون ؛ ج ) کارکرد گرا یی تضاد ؛ د ) نظریة ریخت زایی نظامها.

هر یک از چهار گرایش فکری بر این پیش فرض مبتنی است که رسیدن به نظم اجتماعی در جامعه تا حدی دشوار است  و تبیینهایی نیاز است که معمولا در محدودهء نظریة نظامها فراهم می شود .

  • نظریة بلاو بر نقش مبادله و قدرت به منزله منبع محوری انسجام در زندگی اجتماعی تا کید می کند . نظریة ساختار اجتماعی  و فرهنگی مرتون بر  کارکرد هایی تاکید دارد که عناصر ساختار اجتماعی در فرایند تلفیقی انجام می یابد تاکید دارد . نظریة ریخت زایی نظامها بر اهمیت انتقال اطلاعات به منزله متغیر محوری در تحلیل تاکید می نماید .

بلاو ، به تبعیت از زمیل ، مطالعه رابطه اجتماعی را وظیفه محوری جامعه شناسی دانسته و رهیافتش در این جنبه به وضوح « تعامل گرا » است . ولی وی به شدت در مقابل تبیین های کاهش گرای جامعه می ایستد ؛ زیرا این تبیین ها آنچه را که او  «توانمندی در حال ظهور » تعامل انسانی می نامد، نادیده می گیرند . به عقیده بلاو جامعه چیزی بیش از مجموع اجزاء  آن  است . ساختار اجتماعی را نمی توان به یک سری از عناصر تشکیل دهنده کاهش داد ؛ ساختار اجتماعی را الزاما باید به منزلهء یک   فرایند اجتماعی در حال ظهور شناخت . در نزد بلاو مفهوم « مبادله » نقشی محدود اما قوی دارد و  به منزلهء ابزاری تحلیلی برای جستجوی توانمندی های در حال ظهور تعامل اجتماعی به کار می رود . به عقیده هومنز تمام رفتار و تعامل انسان را می توان از طریق مبادله که مبتنی بر شکلی از محاسبه اقتصادی است ، شناخت . بلاو این عقیده را رد  می کند . او قبول می کند که آنچه را به منزله « مبادله اجتماعی » تعریف می کند فقط بخشی از گسترده کلی کنش و رفتار انسانی به حساب می آید و محاسبه اقتصاد هومنز تنها در یک عنصر این گستره کاربرد دارد . تحلیل او لز فر آیند مبادله اجتماعی موجب شده است که روشهایی را که بر اساس آن جایگاه و قدرت تفکیک می شود ، و همجنین شیوه هایی را که بر طبق آن قدرت ، سازماندهی تلاش جمعی را ممکن می سازد ، تعریف نماید . وی روشی را دنبال می کند که بر طبق آن مشروعیت قدرت ریشه در پذیرش اجتماعی اعمال منصفانه قدرت در برانگیختن زیر دستان دارد . تحلیل بلاو بر این نکته اذعان می کند که همرایی هنجاری به هیچ وجه غیر ارادی نیست و قبول می کند که اعمال قدرت همیشه مشروع نمی باشد . بنابراین ، قدرت خواه مشروع باشد و خواه غیر مشروع ، متغیری محوری در تحلیل اوست و عامل مهمی را برای توضیح علت انسجام و کنترل اجتماعی فراهم می کند .

تحلیل بلاو جامعه را پدیده ای می بیند که براثر نیروهای مکرر ایجاد کننده و بر هم زنندهء تعادل به نوسان در می آید .بنابراین هر چند دیدگاه بلاو تضاد را به منزله امری ذاتی در امور اجتماعی قبول دارد ، بشدت در جامعه شناسی نظم دهی ریشه دارد . کار وی در باره مبادله و قدرت در زندگی اجتماعی ، تلاشی را برای تحول دیدگاه تعامل گرا به«نظریة تلفیق گرای » ساختار اجتماعی ارائه می کند .

 

  • نظریة ساختار اجتماعی و فرهنگی مرتون

این نظریة که دومین شاخه نظریة تلفیق گرا ست بر کار رابرت مرتون مبتنی است که از جنبه های زیادی می توان او را جامعه شناس به تمام معنا تلفیق گرا دانست .کار مرتون از این جهت تلفیق گرا ست که در صدد است تعدادی از نظریة ها را که از حیث مفهوم جدا از هم هستند در بافت پارادایم کارکرد گرا با هم مرتبط سازد .

در اینجا ما کار خود را با کار اولیه مرتون  درباره « گروه های مرجع » و « نظریة بی هنجاری » شروع می کنیم که در این کار وی به دنبال آن است نحوه زیر گروه سازی را در بافت ساختار اجتماعی درک کند ( مرتون ، 1968 ) . مرتون    در     مقاله ای که اولین بار در سال 1938 باعنوان « ساختار اجتماعی و بی هنجاری » انتشار یافت ، در صدد کشف این نکته که چگونه ساختارهای اجتماعی را فشار خاصی را بر افراد ویژه ای از جامعه وارد می کنند و آنان را به رفتارهای ناهمساز  وا میدارند ، بر آمد . دیدگاه او همانند « دیدگاه تحلیل گر کارکردی که کژ رفتاری اجتماعی را دقیقا به اندازه رفتار همساز محصول ساختار اجتماعی در نظر می گیرد» ( مرتون 1968 ، ص 175)

جامعه شناسی مرتون پیچیده است و دامنه گسترده ای دارد . مرتون می خواهد نشان دهد که اگر چه فرایند انسجام اجتماعی آنچنان که بسیاری از نظریة پردازان نظام های اجتماعی تصور می کنند , ساده نیست ، ارائه تحلیلی از روابط بین رفتار انسانی و ساختار اجتماعی می تواند شیوه هایی را که در آن نظم یا کژ رفتاری  پدیدار می شود نشان دهد .

بنابراین در کاری که ما تا به حال توضیح داده ایم ، مسائل تغییر و تضاد مورد اذعان قرار گرفته اند اما به صورت عمیق پیگیری نشده اند . مرتون در کار بعدی خود به طور به طور روز افزون وارد این مسائل شده است و شالوده را برای شاخهء دیگری از نظریة تلفیق گرا یعنی کارکرد گرا یی تضاد پی ریزی می کند . مقالهء او با عنوان « ساختار بوروکراتیک    و  شخصیت » (مرتون ، 1968 ص 249 _260 ) بیانگر نقطه انتقال او به این دیدگاه است . وی با ا ستفاده از  نظریةکارکردی در تحلیل فعالیت های بوروکراتیک ، نشان می دهد که چگونه  همسازی با مقررات برای تحقق بخشیدن به اهداف ساختار و گروه ها در جامعه ای که هدف بوروکراسی خدمت است ، می تواند غیر کارکردی باشد . به عبارت دیگر ، مرتون نشان      می دهد که همسازی با استاندارد های هنجاری  می تواند عملا نیرویی را برای گسستگی نظم اجتماعی فراهم کندکه این دیدگاه به صورت مشروحتر در تحلیلی که او از کارکرد های آشکار و پنهان ارائه داده بیان گردیده است و در زیر به توضیح آن می پردازیم .

  • کارکرد گرایی تضاد

دستهء سوم نظریةء تلفیق گرا در واکنش به این ادعا پدید آمده است که می گوید نظریة کارکرد گرایی جامعه نمی توانند تغییر اجتماعی را تبیین کنند و اصولا این نظریةها موضعی محافظه کارانه دارند . نظریة کارکرد گرایی تضاد نمایانگر ترکیبی از سنت کارکرد گرا و نظریة های زیمل به همراه کار مارکس است .

مبنای کارکردگرایی تضاد از جنبه های گوناگون بر مقالة کلاسیک مرتون در 1948به عنوان«کارکردهای آشکار و پنهان»  مبتنی است ( تجدید چاپ در مرتون ،1968 ) . این مقالة به تدوین و گرد آوری رشته های مختلف کارکرد گرایی پرداخته است و نقدی جامع بر آن ارائه می دهد . مرتون در این مقالة علیه سه اصل محوری تحلیل کارکردی سنتی استدلال آورده و معتقد است که این سه اصل قابل مناقشه بوده ، برای  تحلیل کارکردی به معنای دقیق کلمه ضرورتی ندارند . این اصول  عبارت اند از  الف )« اصل وحدت کارکردی جامعه » یعنی اینکه ، « فعالیت های اجتماعی استاندارد شده یا عناصر فرهنگی در سر تا سر نظام اجتماعی یا   فرهنگی دارای کارکرد است » ؛ ب ) « اصل  کارکردگرایی همگانی » ؛ یعنی اینکه « تمام عناصر اجتماعی و فرهنگی  کارکرد های جامعه شناختی را بر آورد می کنند» ؛ ج ) « اصل ضرورت » به این معنا که « از این  رو اقلام فوق ضروری هستند » ( مرتون ، 1968 ، ص 79_91 )

مرتون هر یک از این اصول را در ارتباط با مباحثی که از انسان شناسی کارکرد گرا گرفته شده بحث کرده است و نشان می دهد که به هیچ وجه این اصول همواره صادق نیستند . در کل ، استدلال می کند که الف ) جوامع از نظر ماهیت دارای وحدت نیستند_ عناصر خاصی ممکن است از نظر کارکردی مستقل باشند و از این رو میزان انسجام یک متغیر تجربی است ؛ ب )   جوامع ممکن است دارای عناصر غیر کارکردی نظیر « بازمانده های » گذشته باشند که لازم نیست اساسا سهم مثبتی داشته باشند ؛ ج ) جوامع کاملا قادرند فعالیتهای خاصی رابدون اینکه به بقای آنها لطمه ای وارد شوند کنار بگذارند و در هر مورد ، توانایی ایجاد بدلیها را دارند .

ایراد این انتقاد بر  کارکرد گرایی سنتی باعث توجه به عواملی شد که تا قبل از آن معمولا مورد ملاحظه قرار نمی گرفت . نکته بسیار مهم در این نقد این بود که ایدة  «سوء کارکرد ها » و ماهیت دشوار انسجام اجتماعی را معرفی نمود و به این نکته اعتراف کرد که یک واحد یا فعالیت اجتماعی خاص ممکن است پیامد های منفی برای کل جامعه یا بخشی از آن داشته باشد .

تاثیر این افکار بویژه در کار کوزر (1956 و 1967 ) مشهود است . تحلیل او از تضاد اجتماعی در مقیاس وسیع ، تلاشی برای ارائه بینشهای زیمل نسبت به موضوع از طریق دیدگاهی است که مرتون ایجاد کرده است . در واقع ، این کار بیانگر تحلیلی از کارکردهای پنهان تضاد اجتماعی است .

کوزر با بررسی کار زیمل نظری محوری ایجاد می کند به این معنی که « تضاد شکلی از جامعه پذیری است » و اینکه هیچ گروهی نمی تواند به طور کامل سازگار باشد . وی ضمن تشریح کار زیمل بیان می دارد :

هیچ گروهی نمی تواند کاملا سازگار باشد ؛ زیرا در این صورت عاری از فرایند و ساختار خواهد بود .گروه ها علاوه بر سازگاری به نا سازگاری هم نیاز دارند ؛ و تضاد های میان آنها به هیچ وجه عوامل کاملا مخرب نیستند . شکل گیری گروه نتیجه هر دو فرآیند است ....... هم عوامل « مثبت » و هم عوامل « منفی » روابط گروهی را می سازند . تضاد همانند همکاری دارای کارکردهای اجتماعی است . میزان معینی از تضاد نه تنها لزومأ غیر کارکردی نیست ، بلکه عنصری اساسی در شکل گیری گروه  و تداوم زندگی گروهی است (کوزر ، 1956 ، ص 31 ).

کوزر در مقالة خود تعدادی از گزاره ها را از کار زیمل گرفته و به صورت منظم شیوه و « شرایطی را که در تحت آن تضاد ممکن است در بقا ، انطباق یا سازگاری روابط اجتماعی و ساختار اجتماعی نقش داشته باشد » تحلیل می کند ( کوزر ، 1956، ص 151) .  همچنان که از عنوان مقاله کوزر بر می آید ، او به طور خاص به کارکردهای تضاد اجتماعی توجه دارد و به نتیجه ای می رسد که در آن بر اهمیت بنیادی رابطهء بین تضاد و بافت نهادی آن در تعیین ثبات نظام کلی اجتماعی تاکید می شود . کوزر مقاله خود را با ارائه جمع بندی کلاسیک دیدگاه کثرت گرا در سازمان اجتماعی به پایان   می برد ،  که در آن تضاد عنصر اساسی زندگی اجتماعی در نظر گرفته میشود و فشار ها و تنشهایی ایجاد می کند که اگر بناست نظام اجتماعی خود را پا بر جا نگه دارد و به روشی منظم تکامل یابد باید ساختار نهادی آن با تنشها و فشارهای مزبور مبارزه کند .

کوزر در مقاله ای که در همان زمان با عنوان « کارکردهای تضاد اجتماعی » نوشت ، تحلیل خود را گسترش داده ، وضعیتهایی را پوشش می دهد که در آن نظامهای اجتماعی عملا مرزهای خود را می شکنند و به سوی ایجاد مرزهای جدید پیش می روند (کوزر ، 1967 ، ص 17_35 ) . این مقاله بر مسائل تغییر اجتماعی تاکید دارد و می کوشد « شرایط ساختاری ای را مشخص سازد که تحت آن شرایط ، تضادهای اجتماعی به سازگاریهای درونی نظام های اجتماعی یا فروپاشی نظم های   اجتماعی موجود و پیدایش مجموعة جدیدی از روابط اجتماعی در یک ساختار اجتماعی جدید منجر می شود »

اگر چه هم مرتون و هم کوزر موضعی انتقادی نسبت به کارکردگرایی تضاد می شناسیم . آنان به این نکته اذعان دارند که انسجام اجتماعی به هیچ وجه فرایند ی ساده آنچنان که به طور ضمنی در کارکردگرایان هنجاری از قبیل پارسونز به چشم می خورد ، نیست و تلاشهای زیادی برای شناسایی نقش تضاد در زندگی اجتماعی به کار می برند . ولی دیدگاهشان به شدت ریشه در جامعه شناسی نظم دهی دارد ، تناقضی که به خصوص در اختیار کوزر در شیوه ای که تضاد به منزله ابزار مفهومی برای تبیین نظم اجتماعی مورد استفاده قرار می گیرد بوضوح مشاهده می شود. دیدگاه آنان نظم اجتماعی است به رغم اینکه اظهاراتشان در جهت عکس آن است آنان اصولا به تبیین این مساله علاقمندند که چرا جامعه به انسجام دارد تا از هم گسیختگی.                                                                                                                        

باکلی معتقد است که مدل های سیستمی مکانیکی و ار گانیکی نارسا هستند ؛ زیرا بر دید گاهی منسوخ از علم مبتنی می باشند و ویژگی های خاص نظامهای اجتماعی _ فرهنگی نظام ها را به رسمیت نمی شناسند . او استدلال می کند که در قرن بیستم در دیدگاه علمی جا به جا یی صورت گرفته که در رشد سایبرنتیک ، نظریة اطلاعات و ارتباطات و تحقیقات  نظام های عمومی انعکاس یافته است .

با کلی , بعد از ارائه نقد جامعی از مدلهای سیستمی ارگانیکی و مکانیکی , با اشارة خاص به نقدهای بیان شده به وسیلة پارسونز (1951) و هومنز (1950) به ایجاد مدل فرایندی می پردازد که اصولا ترکیبی از گرایشهای مختلف تعامل گرایی و نظریة سیستمی جدید است .

این نظام اجتماعی _ فرهنگی از شبکه ای از تعامل میان افراد ناشی می شود که در آن اطلاعات به صورت گزینشی و بر حسب معنایی که در نزد کنشگر دارد , ادراک و تفسیر می شود . این مدل ماهیتی فرایندی دارد تا ساختاری . مثال « اطلاعات »  « حامل معنا » تلقی می شود , نه « شیئی که در جایی قرار دارد یا از مکانی به مکان دیگر جریان پیدا می کند » ( با کلی , 1967  , ص 92 ) اطلاعات رابطه است و نه  شی .به جامعه به دید سازمانی از معانی نگریسته می شود که از فرایند تعامل بین افرادی که کم وبیش با محیط مشترک سر و کار دارند پدید می آید . اگر کسی بخواهد اولویتهای با کلی را درجه بندی کند به صورت منصفانه به این نتیجه می رسد که وی در وهله اول نظریة پردازای سیستمی است و در مرحله بعد تعامل گرا .  علاقه عمده او این است که کار تعامل گرایان را به مفاهیم و زبان سایبرنتیک ترجمه کند و معتقد است که سایبرنتیک به منزله بخشی از دیدگاه عمومی نظامها چهار چوبی را برای سامان دادن به بینشهای برگرفته از تحقیقات تعامل گرایی فراهم می کند . کار با کلی را می توان به منزله کار نظریة پرداز سیستمی که علاقه مند به ترکیب عناصر مختلف درون پارادایم کارکردگر است بهتر درک کرد . او می کوشد که شکاف بین تعامل گرایی و نظریة نظامهای اجتماعی را از دیدگاه سیستمی پر کند .

 

د ) عینی گرایی

ما واژه « عینی گرایی» را برای اشاره به حجم قابل توجهی از کارهای جامعه شناختی که بر روی مرز عینی گرای پارادایم کارکردگرا قرار گرفته اند , به کار می بریم . خصوصیات این کار ها پایبندی بسیار زیاد آنها به مدل های و روشهای گرفته شده از علوم طبیعی است . بنابراین روشن است که رابطه بین نظریة نظامهای اجتماعی و عینی گرایی رابطه نزدیکی است .

تفاوت بین این دو را می توان همانند تفاوت بین استعاره و واقعیت بیان کرد . نظریة پردازان نظامهای اجتماعی جهان زیستی و فیزیکی را به منزله منبعی از قیاس برای مطالعه جهان  اجتماعی به کار می برند و آن را منبعی برای فرضیه ها و بینشها می دانند . در مقابل , عینی گرایان با جهان اجتماعی درست مانند جهان طبیعی برخورد می کنند . آنان انسانها را به صورت ماشینها یا ارگانیسم های زیستی , و ساختار اجتماعی را همانند ساختار فیزیکی در نظر می گیرند . ما دو نوع کلی عینی گرایی را بیان می کنیم که عبارتند از : رفتار گرایی و تجربه گرایی انتزاعی .

  • رهیافت اسکینر به مطالعه رفتار انسانی هماهنگی زیادی با استفاده از روشهای تجربی معمول در علوم طبیعی دارد . او به این دیدگاه پایبند است که انسان از طریق دستکاری دقیق محرک های خاص در شرایط کنترل شده که در آن تاثیرات محیطی دیگر یا حذف شده اند یا به نحوی از بین رفته اند , می تواند به شناخت پدیده های مورد تحقیق خود دست یابد . رهیافت او روشی است که به قالب تحلیلی نظام بسته نزدیک است . مطالعه رفتار انسانی از طریق این دیدگاه بیشتر به فعالیتی می ماند که هدف آن کشف قوانین و مقررات عامی است که زیر بنای علم انسان را تشکیل می دهد . این قوانین در جهان خارج وجود دارند و وظیفه عالم اجتماعی کشف آنهاست .

نظریة وی حقیقتا از این جهت دارای جهت گیری نظم دهی است که او وجود محیط شرطی مساعد را در نظر می گیرد

اسکینر معتقد است رفتار انسانی را می توان به یک الگوی کاملا با قاعده و منظم قالب ریزی و تبدیل کرد .استدلال ما این است که رفتارگرایی اسکینر در هر دو بعد پارادایم کارکردگرایی , موضعی افراطی را به خود اختصاص می دهد .

  • تجربه گرایی انتزاعی

تجربه گرایی انتزاعی در ارتباط با بعد ذهنی ـ عینی طرح تحلیلی ما وضعیتی را ارائه می دهد که در آن یک روش شناسی کاملا قانون بنیاد برای آزمون نظریة ای به کار می رود که بر نوعی هستی شناسی , معرفت شناسی و نظریة مربوط به ماهیت انسانی که جنبه ذهنی گرایی آن بیشتر است مبتنی می باشد . تجربه گرایی انتزاعی بیانگر وضعیتی است که در آن روش شناسی قانون بنیاد با پیش فرض های عناصر سه گانه دیگر بعد ذهنی ـ عینی همخوانی ندارد . به واسطه همین نا همخوانی است که تجربه گرایی انتزاعی با رفتار گرایی متفاوت می شود همچنان که توضیح داده ایم , اسکینر و دیگر رفتار گرایان , در ارتباط با چهار جنبه بعد ذهنی ـ عینی , دیدگاهی منسجم و همساز اتخاذ می کنند .تعهد آنان به استفاده گسترده از روشهای تجربی و سایر روشهای تحقیقی بر گرفته از علوم طبیعی با ماهیت نظریة پردازی شان سازگار می باشد .

تجربه گرایی انتزاعی در وضعیتهایی پیش می آید که روشهای به کار رفته با نظریة زیر بنایی ناسازگار باشد .

این حقیقت مایه تاسف است که قسمت عمده ای از کار های تحقیقی در علوم اجتماعی در زمان حاضر به تجربه گرایی انتزاعی منتج می شود . تلاش همه جانبه برای کسب بودجه تحقیقاتی به منظور تداوم تیمهای متشکل از کارکنان تحقیقی به حمایت از جمع آوری کمیت زیادی از داده های تجربی گرایش دارد . در واقع , جمع آوری و پردازش این داده ها غالبا با کل تلاش تحقیق معادل گرفته می شود و جزء اساسی هر طرح تحقیقی که احتمالا شرایط « کنترل کیفی » موسسات سرمایه گذار در تحقیقات را بر آورده می سازد , در نظر گرفته می شود . در خواست برای نتایج عملی حاصل از برنامه های تحقیق در علوم اجتماعی هم , به حمایت از نوعی برونداد اطلاعاتی واقعی گرایش دارد . تحت فشار این عوامل , برنامه تحقیقی غالبا با مقتضیات و روشهای پایگاه اطلاعاتی خود منطبق می شوند , تا آنجا که پیش فرض های نظری در ارتباط با هستی شناسی , معرفت شناسی و ماهیت انسانی تا نقش حاشیه ای سقوط می کنند و سر انجام خواسته های تجربه گرایی آنان را زیر پا می گذارند . مبالغه آمیز نخواهد بود اگر گفته شود که بندرت یک دیدگاه نظری در بافت پارادایم کارکردگرایی یافت می شود که نتوان آن را به نوعی تجربه گرایی انتزاعی تعبیر کرد

 

3) وحدت زیر بنایی پارادایم کارکردگرایی

دیدگاه کارکردگرایی مشتمل برگسترده وسیعی از نظریه پردازی است .در سطح ظاهری , تنوع این دیدگاه بسیار مشهود است .

در ورای این تنوع , یک وحدت و صورت زیر بنایی وجود دارد . این پارادایم را می توان به وسیله اشتراک عمده آن بر حسب پیش فرض های اساسی و « مسلم فرض شده» توصیف کرده که این اشتراک ارتباطی مخفی بین نظریة های تشکیل  دهنده آن برقرار می سازد و باعث تمایز آنها از نظریه های موجود در سایر پارادایم ها می شود .

آنان به دیدگاهی درباره جهان اجتماعی پایبندند که جامعه را از نظر هستی شناسی مقدم بر انسان می داند و درصدد است انسان و فعالیتهای او را در آن بافت وسیعتر قرار دهد .

این دیدگاه با مجاز شمردن میزان متفاوت اما محدودی از نظم و بی نظمی , انسجام اجتماعی و گسستگی , همبستگی و تضاد , ارضای نیاز و سرکوب آن , در مجموع می کوشد تبیینی ارائه دهد درباره ماهیت نظم یافته امور انسانی سر و کار دارد .پارادایم کارکردگرایی بر هنجار زیر بنایی عقلانیت هدفمند مبتنی است . این برداشت , برداشتی است که فرض می کند نظریه های علمی را می توان از طریق ارجاع به شواهد تجربی به صورت عینی ارزیابی کرد .

این برداشتی است که فراتر از همه اینها تصور می کند قوانین و مقرراتی در خارج وجود دارند که حاکم بر جهان خارج اند .علم چهار چوب مرجعی را برای ساختار دهی و منظم کردن جهان اجتماعی فراهم می کند ,  چهار چوبی که بر نظم و انسجامی مشابه آنچه در جهان طبیعی یافت می شود تا کید می کند .

تفاوت بین نظریه هایی که درون پارادایم قرار دارند تفاوت در میزان است ونه در دید گاه بنیادی .

تاریخ ارسال: دوشنبه 17 آذر 1393 ساعت 18:12 | نویسنده: بهروز | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد