عوامل عقبماندگی ایرانیان
مصطفی ملکیان به اولویت فرهنگ بر سیاست معتقد است و بنابراین وظیفه روشنفکر
را بیشتر نقد فرهنگی جامعه میداند تا نقد سیاسی دولت. روشنفکران و مصلحان
اجتماعی به جای اینکه همیشه مجیز مردم را بگویند و فکر کنند تمام مشکلات متوجه
رژیم سیاسی است، باید از مجیزگویی مردم دست بردارند و به مردم بگویند چون شما
اینگونهاید حاکمان هم آنگونهاند. حاکمان زاییده این فرهنگ اند، جامعهای که
فرهنگش این باشد ناگزیر سیاستش هم آن میشود و اقتصادش هم آن میشود. خطاست که
روشنفکران و مصلحان اجتماعی برای دست یافتن به محبوبیت اجتماعی مجیز مردم را
بگویند و بگویند که مردم هیچ عیب و نقصی ندارند، چراکه رژیم سیاسی ناشی ازمردم است و رژیم سیاسی بهتر به فرهنگ بهتر نیاز دارد. ملکیان در همین راستا به
عوامل و عناصری اشاره می کند که موجب عقبماندگی ایرانیان شده است:
1. پیشداوری: اولین خصوصیتی که در ما وجود دارد، پیشداوریهای فراوان
نسبت به بسیاری از امور است. اگر هرکدام از ما به درون خودمان رجوع کنیم
پیشداوری های فراوان میبینیم.
2. جزمیت و جمود: نوعی جزمیت (دگماتیسم و جمود در ما ریشه کرده است. ممکن است ما معتقد باشیم که
فلان گزاره درست است.
این سالم است. اما اگر معتقد باشیم که فلان گزاره محال است که درست نباشد؛ این
محال است انسان را تبدیل به انسان دگمی میکند.
3. خرافهپرستی: ویژگی دیگر ما خرافهپرستی است، هم خرافه در بافت دینی و
مذهبی و هم در بافتهای غیر دینی و مذهبی. خرافه در بافت مذهبی یعنی چیزی که
در دین نبوده و در آن وارد شده است. اما مهمتر این است که به معنای سکولار آن
هم خرافهپرست هستیم. خرافی به معنای باور آوردن به عقایدی که هیچ شاهدی به
سود آن وجود ندارد ولی ما همچنان آن عقاید را در کف داریم. راهحل درمان این
سه عامل اول، تقویت روحیه استدلالگرایی است.
4. بها دادن به داوریهای دیگران نسبت به خود.
5. همرنگی با جماعت.
6. تلقینپذیری: یعنی رایی را بیان کردن و آرای مخالف را بیان نکردن و
مخاطب را در معرض همین رای قرار دادن. تلقینپذیری یعنی قبول تکآوایی
7. القاپذیری: با تلقینپذیری متفاوت است. در القا یک رای آنقدر تکرار
میشود تا تکرار جای دلیل را بگیرد.
8. تقلید: یعنی اینکه من آگاهانه یا ناآگاهانه تحت الگوی شخصی باشم.
9. تعبد: یعنی سخنی را پذیرفتن صرفاً به این دلیل که فلان شخص آن را گفته
است.
10. شخصیتپرستی: کمتر مردمی به اندازه ما شخصیتپرست اند و شخصیتپرستی
جز این نیست که شخصیتی خود را بر خود عرضه میکند و خوبیهایی که در زندگی
اطراف خودمان نمیبینیم از سر توهم به او نسبت میدهیم و او را به دست خودمان
بزرگ میکنیم.
11. تعصب: به معنی چسبیدن به آنچه داریم و نگاه نکردن به چیزهای فراوانی
که نداریم.
12. اعتقاد به برگزیدگی: اینکه گمان میکنیم به نوعی مورد لطف خدا هستیم.
13. تجربه نه اندوختن از گذشته:, انسانهای سالم کسانی هستند که در درونشان
میتوانند بزرگترین دشمنان خود را از لحاظ عاطفی ببخشایند، چراکه از لحاظ
عاطفی باید بخشود اما از لحاظ ذهنی نباید فراموش کرد. اما متأسفانه ما عکس این
عمل میکنیم،از لحاظ عاطفی نمیبخشیم و کینهجویی در ما زنده است، اما به لحاظ
ذهنی فراموش میکنیم چرا که حافظه تاریخی ملت ما بسیار کند و تار است.
14. جدی نگرفتن زندگی:, سقراط از ما میخواست که در عین شوخطبعی زندگی را
جدی بگیریم. کسانی زندگی را جدی میگیرند که دو نکته را باور کنند: ۱. باور به
مستثنی بودن از قوانین حاکم بر جهان؛ دلیل هر جدی نگرفتن مستثنی ندانستن خود
از قوانین هستی است. ۲. نسبتسنجی در امور: انسانهایی که زندگی را جدی
نمیگیرند چیزهای مهم تر را برای چیزهای مهم رها میکنند.
15. دیدگاه مبتذل نسبت به کار:, دیدگاه کمتر مردمی نسبت به کار تا حد
دیدگاه ما نسبت به کار مبتذل است. ما کار را فقط برای درآمد میخواهیم و
بنابراین اگر درآمد را بتوانیم از راه بیکاری هم به دست آوریم از کار استقبال
نمیکنیم.
16. قائل نبودن به ریاضت:, ریاضت به معنای آنکه باید چیزهایی را فدا کرد
تا چیزهای باارزشتری را به دست آورد. ما میخواهیم همه چیز را داشته باشیم و
وقتی دیدگاهمان نسبت به کار آنگونه است، نسبت به مصرف هم دیدگاهمان اینگونه
میشود و باعث میشود دچار مصرفزدگی شویم. کدام یک از ما برای آرمانهای خود
حاضر است به قدر ضرورت اکتفا کند؟ این مصرفزدگی ما را به دنائت میکشد. اگر
به ضروریات زندگی قانع بودیم، مجبور به کرنش کردن نبودیم.
17. از دست رفتن قوه تمیز بین خوشایند و مصلحت:, مردمی که منافع کوتاهمدت
را ببینند و قدرت دیدن منافع درازمدت را نداشته باشند در معرض فریبخوردگی
هستند.
18. زیادهگویی:, ما ملت پرسخنی هستیم و آسانترین کار برای ما حرف زدن
است.
19. زبان پریشی:, بدتر از پرسخنی ما زبانپریشی ما است. زبانپریشی به این
معنا است که انسان حرف خود را خودش هم متوجه نمیشود.
20. ظاهر نگری:, ظاهر نگری به دلیل غلبه روحیه فقهی در دین بر کل کارهایمان
سایه افکنده است. یعنی به جای آنکه ما به ارزش و انگیزه کار توجه کنیم فریفته
ظاهر میشویم.